The Christian who converted to Islam

The army of yazid , was moved head of imam Hussain and others martyrs with captives (imam Hussain family) to the kufa and sham(Syria) . The way was long , They came to a church and Were forced to stay there that night .

Strange thing happened ! Monk church , saw a dazzling light among spears ! moved forward And saw that one of the heads is very luminous ; asked from the army who are you ? this head belongs to whom ?

they answered We are the soldiers of Yazid, and this is the head of HUSSAIN!  son of ZAHRA and grandson of the Islam prophet .

Monk church said : shamed of you ! How could you kill your prophet's grandson ? If Jesus had a son , we put him on our eyes !

I request you to let me that this Luminous head be with me tonight . I have a strange feeling . They said this head is too expensive !

We'll get 10000 dinar instead it from yazid ! The monk said I will give you this money . I want this Luminous head just for tonight !

Army of yazid accepted , so the monk put the head in the church and washed it with rosewater and was talking with head of HUSSAIN (PBUH) Was sunk in watching it . He believes to HUSSAIN (PBUH) and became a Muslim .

the text from : son_of_man1214

مسیحی که به اسلام گرویده است .

سپاه یزید سر امام حسین و سایر شهدا را همراه با خانواده امام حسین که اکنون اسیر شده بودند و روزهای سختی را سپری میکردند به سمت کوفه و شام انتقال میدادند . مسیر طولانی بود که به هنگام شب به عبادتگاه مسیحیان رسیدند و ناچار شدند شب را در آنجا بگذرانند . آن شب اتفاق عجیبی رخ داد . وقتی همه خواب بودند راهب مسیحی دید که نور بسیار خیره کننده ای از سمت نیزه ها به آسمان میتابد ، نزدیک شد و دید یکی از سرها نورانی است از سپاهیان پرسید شما کیستید ؟ این سر متعلق به کیست ؟ آنها جواب دادند ما لشکریان یزید هستیم و این سر ، سر حسین فرزند زهرا و نوه پیامبر اسلام است که به دستور یزید اورا کشته ایم . راهب گفت وای بر شما اگر عیسی فرزندی داشت ما او را بر چشمانمان میگذاشتیم شما چطور با فرزند پیغمبرتان این کار را کردید .

از شما میخواهم اجازه بدهید که امشب این سر نورانی نزد من باشد احساس عجیبی دارم. آنها گفتند این سر بسیار گران است و قرار است در عوض آن ده هزار دینار بگیریم . راهب گفت آن پول را من به شما میدهم فقط یک امشب آن را به من بسپارید . پذیرفتند  و راهب سر را به کلیسا یا منزلش برد و آن را با گلاب شست و همچنان محو آن چهره و نورانیت آن شده بود . آن شخص به حسین ایمان آورد و دین اسلام را پذیرفت و ازحسین خواست که در قیامت شفیع او باشد  .